
دوست من!
دیر زمانیست که نفس ها
در گلو به شماره افتاده است
قطره ؛ قطره این اکسیژن را
باید به زور بلعید

پ.ن:
به سوی تو ؛ به شوق روی تو
به طرف کوی تو ؛ سپیده دم آیم ...
مگر تو را جویم بگو کجایی؟ +
این نیسم گرم تابستانی ست که هوش ز ما می برد
و این روتین خسته کننده و مکرر زندگی
و ما همانیم که بوده ایم شاید ماسک جدیدمان
را نمی شناسی
ولی می بینیمان در پس همان خنده قدیمی
شاید این تنها یاد گار روزگار قدیم باشد

Nothings to depress you
Only joys to surround you
Many friends to love you
And god to bless you
These are my wishes for you
پ.ن: بهترین آرزوها را برایت دست فرشته ها سپردم نگاهت به آسمان باشد.
چه بلندپروازند
این بادبادک ها
معلق مانده اند در آرزوهاشان

پ.ن: روزگار زیبایی نازنین!
پ.ن: شرمنده از تمامی دوستای که وقت نمی کنم سر بزنم ....
بعد از انتظاري طولاني در سالن انتظار
من به جمع خالهها پيوستم
چقدر آرام گريه سر داد...
سوفياي عزيز تولدت مبارك !
پ.ن: شب يلداي خوبي را براتون آرزو ميكنم
پ.ن1:اين آهنگ تقديم به سوفياي و شما دوستان عزيز +
خنده هايمان شده است مثل آن كودك شيطان و بازيگوش
گاه تند مي آيد و گاه آرام.
ولي اين روزها كه نمي ايد
نگران مي شوي
كه شايد خاطرش را ازرده باشي
روزهايمان مي ايد و مي رود
و تو هنوز در بند نگاه آن رهگذري
كه از كوچه ما گذشت
و من هنوز ان عابرم .
پ.ن : يكسال ديگر بر فرشته هم گذشت و ما همچنان اندر خم يك كوچه ايم
پ.ن۲: این روزها این آهنگ رو خیلی دوست دارم +

نمی دانم
این آسمان است که می بارد
یا چشمان م!
امروز هم
یک روز بارانی دیگر است
چقدر این روزهای بارانی را دوست دارم
۸۷/۶/۲۰
پ.ن:
If I Close my eyes forever
would it ease the pain
Could I breath agine
عجب قصهايست من و دل!
چه روزگاري را با هم گذرانديم
حالا
بعد از دوسال
دوباره رسيدهايم
همانجايي كه ايستاده بوديم
روبروي هم.
احساس عجيبيست اين گذشت زمان
و چقدر عجيب هستيم ما
...
چقدر در سر آرزوي بزرگ شدن را داشتيم
و حالا
چقدر آرزوي روزهاي گذشته ...
.
.
.
.
احساس ميكنم پير شدهام
پ.ن: امسال هم باز باران باريد ، باورم نميشود كه آسمان هم با ماست ...
پ.ن:اينجا دوقطره باران يعني قطعي ساعتها برق ، چه برسد به شايعه طوفان دوباره ... ميشود تعطيلي زندگي
در نتيجه به سختي ميتوان به اينترنت هم متصل شد آن هم در محل كار! . دلم براي تمامي دوستان تنگ شده ، تاخير مرا به خوبي خودتان ببخشيد
می خواهم همه این روزها بگذرد
آرام یا تلخ فرقی نمی کند فقط بگذرد!
و من گویی که از کابوس راهیی یافته باشم
نفسی عمیق بکشم به تمام رویاهایم
و در پس همه بودن ها و نبودن ها
چقدر دلم تنگ است ...
گردن روزگار که نمی توان انداخت
من می مانم تو می روی و من ...
قصه ما چقدر تکراری ست
شعر نميگويم
تا در واژههايم بگنجي
تكرار ميشوم
در روزمرگيهاي زندگي
و چقدر پايان ناپذير است
اين تكرار